|
ادم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگریزه
حتی خود تولد اغاز راه مرگه
حدیث عمر ادم حدیث باد و برگه
وقتی من ’مردم دستهایم را از تابوت بیرون بیاورید تا همه بدانند که چیزی با خود نبرده ام .چشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم براه بوده ام . دهانم را باز بگذارید تا همه بدانند که همیشه در حال فریاد بودم و پارچه ی کفنم را از رنگ سیاه رنگین کنید تا همگان بدانند جزﺀ رنگ سیاه رنگ دیگری ندیده ام . وقتی من ’مردم سنگی ز یخ برسرمزارم بگذاید تا همگام طلوع خورشید کم کم اب شود زیرا کسی نیست که برایم اشک بریزد....اه..
|