|
دیشب هم همانند شبهای دیگر به دلم غم خورده بود. ماهتاب اهسته از افق خارج می شد چند ستاره ی کوچک هم کم کمک برگرد درخشش زیبایش اشکار شدند .
چشمهای نگران و خسته من نیز در حصار نورانی وپر جلال محصور می شد پاسی از نبمه شب میگذشت سکوتی سنگین حاکم بر محیط بود می اندیشم که دیگر جز من و قلب من وماهتاب و شمع بیدار نیست ولی هنوز دیگری هم بیدار بود.
شب پرده ای کوچک و ظریف از میان شعاع ماه خارج شد و اندکی بر فراز بستر سردو خاموش من چرخید احساس کردم با صدای بالهای خویش میگوید:
ای عاشق بینوا پایه های کاخ وفا را در هم بریز چه که ما هم در ابن سراب جان دادیم و شبهای بسیار بر گرد. صفای یار گشتیم و بر زیبائیش چشم دوختیم ولی هرگز از ان شمع فروزان عشق صدای نائی نشنیدیم و وفائی ندیدیم عاقبت پر سوختیم واواره ی کوه عشق و محبت شدیم.
به شمع چشم دوختیم و دیدیم که از این اعتراف لرزش سخت بر شعله وجودش افتاد و سرکشی سوزان وبسیار بر پاره حیات خویش بنهاده شب پره کوچک با فاصله زیاد نیم چرخی اورا طواف کرد وبعد سریع وبا شتاب در میان انحنای ظلمات غرق و دور شد ماه به ارامی میلغزید و پیش می رفت .
افکار من نیز همگام با او در پس تمام تاریکی ها به جستجوی شب پره بود.
|